سایه ما بودی !

خرید بک لینک

خانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم: یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهد گشت
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد

که گمان داشت که هست این همه درد؟
در کمین دل آن کودک خرد
آری آن روز چو میرفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمیدانستم
معنی هرگز را

تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من، پس از، اینهمه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم
آه......

ه.الف. سایه اسفند 1306-مرداد1401

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 2:40 PM توسط "فاطيما"  | 

ترس، انسان...

ما را در سایت ترس، انسان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 16:15

صفحه بندی